تبلیغات
دفترچه ای برای حرفهای نگفتنی

دفترچه ای برای حرفهای نگفتنی
گرچه ز شراب عشــــــــــق مستم // عاشــــق تر از این کنم که هستم 
قالب وبلاگ
نویسندگان

چهارشنبه از آن روزهایی بود که میشد تا چند روز با آن عشقبازی کنم و دوباره حس کنم چقدر خدا هوای دلم را دارد.


ادامه مطلب
[ جمعه 22 مرداد 1395 ] [ 12:44 ب.ظ ] [ مولود ]

به خوابم بیایی یا نیایی...

بخندی یا نخندی...

برایم لالایی بخوانی یا نخوانی...

برای من باشی یا نباشی...

هیچ کدام مهم نیست!

فانتزی های من تا خود خود آخر دنیا ادامه دارد!


[ جمعه 15 مرداد 1395 ] [ 09:48 ب.ظ ] [ مولود ]

میان این آدم ها نمی توان زندگی کرد. مقابل ویترین لوکس مغازه ها ایستاد و  با ناز دخترانه انگشتر باریک برلیان انتخاب کرد. رستوران بالا شهر رفت و پیش غذا، سالاد سزار سفارش داد. سوار قایق پدال دار شد و بی تفاوت از محدوده خطر گذشت. باور کرده ای که حجم نشدن ها با دلتنگی هایمان برابری نمی کند. باید همه این ها را رمان کرد. همه بدخوابی ها را در گرماگرم تابستانی عرق کرده بی تو؛ تولد همه نجواهای ملایم شبانه را که عمرش به صبح نمی رسد.

***

رمان بیست و چند سال بعد به چاپ بیستم می رسد.

مادربزرگ پاکت کاغذی بادام زمینی شور را روی زانویش می گذارد. عینکش را پایین می آورد. چشم هایش را می بندد. انگشت اشاره را از بالا لابه لای کتاب فرو می برد و تفأل می زند. «صفحه 20: چشم های قهوه ایش مبهوت تمکین خاکیش شده بود. بوسه ها اما بر دستانش تمامی نداشت. مستمر... آرام... یک نفس... موزون... یک ساعت بعد تنها سوزش انگشت ها بود و بوی خنک آدامس نعنایی... اولین تجربه پر کشیدن!» کتاب را می بندد. اشک ها جای خود را بلدند. گوشة صفحه 20 چند باره تا خورده است!


[ یکشنبه 6 تیر 1395 ] [ 10:53 ق.ظ ] [ مولود ]

تحقق رویایم و دست دراز کردن و گرفتن خوشبختی نزدیک شد، اما مرور عهدم با خدا ترانة «شوق دیدار تو لبریز شده از جام وجودم»* را از خاطرم به در کرد. دوباره دستانم را دخیل امامزادة خاطره ها می کنم که شامگاهی چند خود را گوشه ضریحش جای دادم و گریه کردم و در سکوتی محض دنبال رد پای جوانه های امید گشتم.

دیرگاهی است که روزگار هم انتظار افسانه شدن من را می کشد!






* فریدون مشیری


[ یکشنبه 23 خرداد 1395 ] [ 10:47 ق.ظ ] [ مولود ]

مهم نیست کجای دنیا پیدایش کرده باشی! مهم نیست حتی او را با چه عنوان شغلی و تحصیلی بشناسی! اینها هیچ کدام ارزشی ندارد. کشف، درست باید در نقطه ای دیگر باشد.

مردها به شکل عجیبی کودکند. کودکانه بهانه می گیرند و گاهی لب هایشان را جمع می کنند تا بغض کردنشان توی ذوق نزند.

باید آرامشان کرد!

باید بنشینی و انگشت های ظریفت را لابه لای موهایشان فرو ببری و حتی از تارهای سفید و تناقضش با کودکی آنها متحیر نشوی و ذره ذره کاری کنی که دوباره بخندند. میان این تلاش کردن ها حتما بی تاب خواهی شد و طالعت را نفرین می کنی! طالعی که تو را از همان کودکی، از همان روزهایی که به اصرار نام عروسکت را «مینو» گذاشتی، ناباورانه مادر کرد و مادر پروراند!

مهم نیست چند سالت باشد. زن همواره آبستن است؛ آبستن بلوغ عشق و مهرورزی!

زن ها همواره مادرند!


[ یکشنبه 16 خرداد 1395 ] [ 10:34 ق.ظ ] [ مولود ]

باید در کنار مدیریت دولتی، بازرگانی و صنعتی رشته مدیریت عشق را هم در دانشگاه ها پایه گذاری کنند. هر کس موفق شد عشق را مهار کند، شاگرد اول شود. بعد مدال افتخار به گردنش بیاویزند و گروهی جمع شوند و هورا بکشند و حلقه گل به گردنش بیاویزند! فکر
می کنم مدیریت عشق سخت ترین رشته روی کره زمین شود! چون دل هم منطق دارد، اما منطق خودش را... منطقی که در اوراق کتاب و دفتر نمی گنجد! یک رشته دلی...

صدها استاد هم که جمع شوند و بگویند اشتباه است، دل اهمیت نمی دهد. آخر مدل عاشقی برای هر کس فرق دارد. به نظرم اگر هر روز هم آدم ها عاشق شوند، باز هم استدلالشان از روز قبل و آدم های هم زمان خود فرق دارد. هر کس فکر می کند، فقط رویاهای خود خودش شب ها خیس است و تافته جدابافته است.

خوبی روزگار به همین است

می گذرد...

 تند و پیوسته... یک نفس... بی امان...  

 بی آنکه بایستد و خود را معطل اشک های آدم های عاشق کند!

بی آنکه ابایی از رشته مدیریت عشق داشته باشد!



[ پنجشنبه 30 اردیبهشت 1395 ] [ 10:10 ق.ظ ] [ مولود ]
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.

[ پنجشنبه 9 اردیبهشت 1395 ] [ 07:05 ب.ظ ] [ مولود ]
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.

[ جمعه 3 اردیبهشت 1395 ] [ 12:13 ب.ظ ] [ مولود ]

برای روز تولدش روزشماری نکرد و از اینکه عزیزترین دوستش تولدش را تبریک نگفت، فقط یک روز غصه خورد. برای اینکه کیک نسکافه ای پر خامه برایش نگرفتند، دلتنگ نشد. حتی از کارت هدیه صد هزار تومنی ناگهانی آشنایی مهربان ذوق نکرد. درست عین بچگی هایش جشن رویایی کوچکی برای دلش  بر پا کرد و با فوت کردن شمع عددی سنش همه روزهای شاد را به فراموشی سپرد. مرگ تدریجی که انتظارش را می کشید زودتر از موعد سراغش آمده بود!


[ سه شنبه 24 فروردین 1395 ] [ 06:31 ب.ظ ] [ مولود ]

بالاخره تمام شد. 4 سال و نیم گذشت تا عنوان کذایی "دکتر" بیاید بچسبد به اسمم، تا آرزوی کودکیهایم محقق شود. روز دفاع رفتم سر جلسه تا فقط عشق و حال کنم و خوش بگذرانم. بیشتر هول بالا بردن پذیرایی ها را از پله ها داشتم که الحمد لله بخیر گذشت.

موقع خطابه ام آرام بودم. دو ماه پیش دوستی گفته بود قبلش سوره فتح را بخوان تا اضطرابت کم شود. همه چیز  طبق روال عادی سپری شد و برای من خاطره هایش ماند. خاطره کاماهایی که به قول داورم مثل کنجد نانوایی روی رساله پاشیده بودم. خاطره گل های خوشگلی که برایم آوردند. خاطره همراهی زهرا و حمیده که حضورشان بی نهایت دلگرمم کرد و فیلم اعلام نمره و سوگندنامه که از روز دفاع تا امروز بارها مرورش کرده ام. خاطره حضور وجیهه دوست دوران راهنمایی ام در جلسه ام که رقابت در نوشتن با او سخت مسیر زندگی ام را تغییر داد. خاطره پاورپوینتی که نزدیک به یک ماه روی بخش های مختلفش کار کردم و کلیپ قرآنی که بارها و بارها تغییر کرد.

خیلی ها گفتند توی جلسه بهشان خوش گذشته است! بعضی هم گلایه کردند که چرا ما را دعوت نکردی؟ با همه کم و کاستی ها گذشت. من ماندم و کوله باری از خاطرات و آموزه هایی که توشه ابتدای راهم است و آینده ای نامعلوم و مبهم. درس و مدرکی که معلوم نیست بتوانم آن طور که دلم می خواهد از آن بهره برداری کنم! دلم برای همه چیز تنگ می شود، حتی برای حرص خوردن ها و کشمکش های داور و راهنمایم برای تعیین تاریخ دفاع که سخت دلم را به درد آورد. حتی برای برخی از آدم های نیرز این سال ها که از بی اخلاقی هایشان درس گرفتم و وصفشان ناگفتنی است!

هنوز درست نمی دانم، اما شاید همتم را روی رشته دیگری نیز متمرکز کردم.

این روزها دلم سفر می خواهد... جایی که بتوانم خوب و درست خلوت کنم و قدری بیندیشم به یازده سالی که درس خواندم!


[ پنجشنبه 22 بهمن 1394 ] [ 07:05 ب.ظ ] [ مولود ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

تعداد کل صفحات : 17 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...

درباره وبلاگ


برای گفتن حرفی همیشه فرصت هست
ولی برای نگفتن مجال ما تنگ است....
***
و چقدر این بیتهای مولانا را دوست دارم
" علت عاشق ز علتها جداست
عشق اسطرلاب اسرار خداست
" عشق آن باشد که حیرانت کند
بی نیاز از کفر و ایمانــــــــت کند"
***
هر آنچه در این وبلاگ می خوانید از دلنوشته های خودم است...
استفاده از آن با ذکر منبع بلامانع است

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب